وبگاه اشعار رضوی | شعر در مدح امام رضا(ع)
قالب وبلاگ

سرزد از شرق قبیله ، آفتاب
چشمه جوشاند از مسیله ، آفتاب
با کویری های قم ، هم کاسه شد
ساده و بی شیله پیله ، آفتاب
طاهره ، معصومه ، لیلای رضا
فاطمه ، سِتّی ، جلیله ، آفتاب
ذره ها را برد تا عرش حرم
شرحی از "نحن الوسیله " - آفتاب -
او مرا شمس الشموسی کرده است
آفتاب آمد دلیل ِ آفتاب ...




طبقه بندی: حضرت معصومه (ع)، زهرا بشری موحد، غزل،
برچسب ها: شعر، زهرا، بشری موحد، امام رضا،
[ سه شنبه 16 مهر 1392 ] [ 09:39 ب.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]
حبذا شهری که سالار است در وی سروری
عدل‌پرور شهریاری دادگسترداوری
شهری آبش جانفزا ملکی هوایش دلگشا
شهریارش دلنوازی والیش جان پروری
شهری از قصر جنان و باغ جنت نسخه‌ای
شهریاری لطف و انعام خدا را مظهری
روضهٔ خاکش عبیر و روح‌پرور روضه‌ای
سروری در وی امیری عدل‌پرور سروری
چیست دانی نام آن شهر و کدام آن شهریار
کین دو را در زیب و فر، ثانی نباشد دیگری
نام آن شهر است قم فخرالبلاد ام‌القری
کش به خاک آسوده از آل پیمبر دختری
دختری کش دایه دوران نیابد همسری
دختری کش مادر گیتی نزاید خواهری
دختری کاباء و اجداد گرامش یک به یک
تا به آدم یا امامی بوده یا پیغمبری
بنت شاه اولیا موسی ابن‌جعفر فاطمه
کش بود روح‌القدس بیرون درگه چاکری
ماه بطحا زهرهٔ یثرب چراغ قم که دوخت
دست حق بر دامن پاکش ز عصمت چادری
شهریار آن ولایت والی آن مملکت
زیبد الحق کسری آیینی تهمتن گوهری
خان داراشأن ِ جم فرمان ِ کی دربان حسین
آنکه فرزندی به فَرٌ او نزاد از مادری
آن که اوج قدر را بختش فروزان کوکبی است
آسمان مجد را رویش فروزان اختری
آن که بهر تارک و بالای او پرداخته است
چرخ سیمین جوشنی خورشید زرین مِغفری
بر عروس دولتش مشاطهٔ بخت بلند
هردم از فتح و ظفر بندد دگرگون زیوری
دایهٔ گردون پیر آمد شد بسیار کرد
داد تا دوشیزهٔ دولت به چون او شوهری
افسرش بر فرق فر ایزدی بس گو مباش
بر سر از دانگی زر و ده دانه دُرٌش افسری
از خم انعام و مینای نوالش بهره داشت
هر سفالین کاسه‌ای دیدیم و زرٌین ساغری
این که نامش چرخ ازرق کرده‌اند از مطبخش
تیره‌گون دودی است بالا رفته یا خاکستری
تا زند بر دیدهٔ اعدای ِ او هر صبح مهر
چون برون آید به هر انگشت گیرد نشتری
از کمالاتش که نتوان حصر جستم شمه‌ای
از ادیب عقل طوماری گشود و دفتری
خود به تنها بشکند هر لشکری را گرچه هست
همرهش ز اقبال و بخت و فتح و نصرت لشکری
امن را تا پاسبان عدل او بیدار کرد
ظلم جوید باد جوید فتنه جوید بستری
شهر قم کز تندی باد حوادث دیده بود
آنچه بیند مشت خاکی از عبور صرصری
در همه این شهر دیدم بارها بر پا نمود
کهنه دیواری که بر وی جغدی افشاند پری
از قدوم او در دولت به رویش باز شد
گوئی از فردوس بگشودند بر رویش دری
شد به سعی او چنان آباد کاهل آن دیار
مصر را ده می‌شمارند و ده مستحقری
پیش ازین گر هر ده ویران به حالش می‌گریست
خندد اکنون بر هر اقلیمی و بر هر کشوری
کرد بر پا بس اساس نو در آن شهر کهن
دادش اول از حصاری تازه زیبی و فری
لوحش الله چون حصار آسمان ذات‌البروج
فرق هر برجی بلند از فرقدان سامنظری
شوخ چشمان فلک شب‌ها پی نظاره‌اش
از بروج آسمان هر یک برون آرد سری
بارهٔ چون سد اسکندر به گرد قم کشید
لطف حقش یاور و الحق چه نیکو یاوری
عقل چون دید از پی تاریخ این حصن حصین
گفت «سدی نیک گرد قم کشید اسکندری»
ای بر خورشید رأیت مهر گردون ذره‌ای
آسمان در حکم انگشت تو چون انگشتری
با کف دریا نوالت هفت دریا قطره‌ای
پیش خرگاه جلالت هفت گردون چنبری
حال زار من چه پرسی این نه بس کز روی تو
دور ماندستم چو دور از روی خور نیلوفری
بوی دود عنبرین من گواه من که چرخ
بی تو افکنده است چون عودم به سوزان مجمری
روزها بیداد و شب‌ها غمزه از بس دیده‌ام
ز اختران هر یک جدا می‌سوزدم چون اخگری
گر ستودم حسن اخلاق تو را دانی که نیست
از حُطام دنیوی چشمم به خشکی یا تری
قمری و بلبل که مدح سرو و وصف گل کنند
روز و شب زان سرو گل، سیمی نخواهند و زری
خلق نیکو هر کجا هست آن درخت خرم است
کو بجز مدح و ثنای خلق برنارد بری
طبع من بحری است پهناور که ریزد بر کنار
گه دُری و گاه مرجانی و گاهی عنبری
کی رهین کس شود دریا که گر گیرد ز ابر
قطرهٔ آبی، دهد واپس درخشان گوهری
شادباش و شاد زی کین بزم و این آرامگاه
مانده از سلطان ملکشاهی و سلطان سنجری
من به نیروی تو در میدان نظم آویختم
هیچ دانی با که؟ با چون انوری گندآوری
هم به امداد نسیم لطفت آمد بر کنار
از چنین بحری سلامت کشتی بی‌لنگری
راستی نندیشم از تیغ زبان کس که هست
در نیام کام همچون ذوالفقارم خنجری
من که نظمم معجز فصل‌الخطاب احمدی است
نشمرم جز باد سرد، افسون هر افسونگری
ریسمانی چند اگر جنبد به افسون ناورد
تاب چون گردد عصا در دست موسی اژدری
هان و هان هاتف چه گوئی چیستی و کیستی
لاف بیش از پیش چند ای کمتر از هر کمتری
لب فروبند و زبان درکش ره ایجاز گیر
تا نگردیدستی از اِطناب بار خاطری
تا گذارد گردش ایام و بیزد دور چرخ
تاج عزٌت بر سری خاک مذ ٌلت بر سری
دوستانت را کلاهی بر سر از عزٌ و شرف
دشمنانت را به فرق از ذلٌ و خواری معجری


طبقه بندی: حضرت معصومه (ع)، هاتف اصفهانی، قصیده،
برچسب ها: شعر، هاتف اصفهانی، حضرت معصومه،
[ جمعه 1 دی 1391 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]

باز بحر كرم، تلاطم كرد
موجى انگیخت نام آن قم كرد
تا خط روشنى نگردد گم
سر بر افراشت آیتى از قم
سر بر افراشت بیت دیگر باز
از كویرى برنگ و بوى حجاز
هاجرى در كویر منزل كرد
عشق بر پا سراچه دل كرد
آشیانى ز صدق بر پا شد
كعبه صادقانه دنیا شد
ریگزارش بهاى گوهر یافت
سعى دیگر صفاى دیگر یافت
گشت جّن وملَك طواف گرش
قبله عشق گشت خاك درش
سرخوشان، رو به آن سرا كردند
سر نهادند و، تن رها كردند
دردمندان شفا از آن جستندن
نوشداروى زخم جان جستند
عارفانى كه محو یار شدند
خاكبازان آن دیار شدند
آن چنان سرافراز شد آن خاك
تا كه مهر نماز شد آن خاك
ساحتش جلوه گاه ایمان شد
پایگاه حدیث و قرآن شد
گوهر علم را صدف گردید
زین جهت، تالى نجف گردید
قم، چو فیض وجود فاطمه یافت
هر چه از عزّت و شرف، همه یافت
گشت ام اُمُّ القُرإ و گشت بنام
شهر خون ، شهر علم، شهر قیام
اى جمال از تو زیب و فر جسته
!
و ز كمالت ادب ثمر جسته
آستان تو، آشیانه دل
وان دلستان پراز ترانه دل
زایران تو زایران شرف
در طواف تو عارفان زده صف
خاك كوى تو مایه بركات
بیت نورانى تو باب نجات
در گهت قبله توسّل عام
پُر ز و ِرد و دعا و ذكر وسلام
رنگ وبویى ز كاظمین در آن
نقشى از مَضْجَع ِ حسین در آن
عطر جان، بوى آشنا دارد
نكهت روضه رضا دارد
اى تو اسلام را بتول ِ دگر
شیعه را بَضْعة الرّسول ِ دگر
زهره آسمان ِ تقوایی
بر سریر عفاف، زهرایى
از تبار نجوم باهره اى
وارث عصمتىّ و طاهره اى
زاده دامن هدایى تو
دُرّى از درج «انّما» یى تو
گلى از گلستان «طاها» ی
یرشك خورشید عالم آریی
سایه «والضّحى» بسر دارى
رختى از «هَلْ اتى» ببر دارى
رُ سته از شاخسار «یاسینى»
«
فاطمه» خوى و، «زینب» آئینى
خاندان تو، خاندان امید
منزل وحى و مظهر توحید
عقل، سرمایه كیان شماست
فضل،میراث جاودان شماست
علم اگر پرتو شما گیرد
در كف از روشنى عصا گیرد
وَز شما بهره گر هنر دارد
جلوه در جمله بحر و بر دارد
زیور راستى ز نام شماست
مردمى جرعه نوش جام شماست
شیوه مهترىّ و راه درست
جز ز رسم شما نشاید جست
هر كجا نورى از صفاست در آن
برقى از صفوت شماست در آن
گردن جود، در كمند شماست
همه هستى نیازمند شماست
قلّه هاى بلند ایثارید
نخل هاى كریم پر بارید
هر كه از داد و دین نشان دارد
خیمه در سایه سارتان دارد
بى شما در حیات رونق نیست
دور از خانه شما حق نیست
من بدین خانه آمدم به نیاز
اى ولى نعمتان خسته نواز
دردمندم دواى دل خواهم
و ز طبیبان شفاى دل خواهم
گرچه درمانده اى تهى دستم
بانگ «لا تقنطوا» شیندستم
شرمسارم از آنكه پر گنهم
خانه زادم اگرچه رو سیهم
اى شما رویگاه درویشان
دست گیریدم اى صفاكیشان
رانده زین خاندان «حمید» مباد
كس از این خانه ناامید مباد
گرنه امّید طاعت است مرا
بر تو چشم شفاعت است مرا

 




طبقه بندی: حضرت معصومه (ع)، حمید سبزواری، مثنوی،
برچسب ها: شعر، حمید سبزواری، حضرت معصومه،
[ دوشنبه 1 آبان 1391 ] [ 01:00 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


بخش نظرات وبلاگ , اشکال دارد


تماس با من :

ashaarreside6@gmail.com

///

از نشابور بر موجی از " لا " گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند


شاعر آیینی استاد قیصر امین پور


اللّهم یا نور صلّ علی سیّدنا و مولانا
الإمام علی ابن موسی الرضا و
علی آله الطاهرین و اصحابه العظام و
عجّل فرجهم انٌه غریب الغربا و انٌه
شمس الشموس و انٌه ثامن الحجج
و هو عالمُ آل محمد(ص)


سید محمد حسین شرافت مولا
لینک دوستان
موضوعات وب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

 پایگاه تخصصی مدح و مرثیه

دریافت کد آمارگیر سایت

logo-samandehi
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic