وبگاه اشعار رضوی | شعر در مدح امام رضا(ع)
قالب وبلاگ

 

 

طلوع شمس ندیدی ز نجم اگر محسوس
بین ز نجمه بعالم طلوع شمس شموس
نموده انفس آفاق را قرین سرور
شهی که نفس نفیسش بود انیس نفوس
تبارک الله از این روز اسعد میمون
که هست مولد شاه حجاز خسرو طوس
خدیوِ خِطه طوس آنکه عارفان ندهند
گدائی درِ او را به حشمت کاوس
امام جن و بشر کش بر آستانه قدس
ملایکند دمادم بذکر یا قدوس
مه سپهر ولایت ، شهی که در هر صبح
زند بخاک درش آفتاب گردون بوس
ز رشگ خادم کویش رواست خازن خلد
همی گزد لب و بر هم زند کف افسوس
عجب نباشد اگر فایق آمد از هر باب
گه مباحثه با عالم یهود و مجوس
چه جلوه ذرّه کند در مقابل خورشید
چه صرفه قطره برد در کنار اقیانوس
چه شد دنائت مأمون و کینه توزی او
کجاست آن همه تزویر و حیله و سالوس
بگو بیا و ببین حشمت خدائی وی
که آن بدیده خلق خدا بود محسوس
همیشه بر سر بام جهان بکوری خصم
بنام نامی آنشه فلک نوازد کوس
درون جسم گدازد دل حسودانش
چنانکه شمع گدازد میانه ی فانوس
شهی که وحش بیابان از او گرفته مراد
صغیر کی شود از لطف و رحمتش مأیوس

 

 




طبقه بندی: قصیده، صغیر اصفهانی،
برچسب ها: شعر، صغیر اصفهانی، رضوی، امام رضا،
[ چهارشنبه 18 اسفند 1395 ] [ 07:01 ب.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]

شوكران درد نوشیدم، دوا آموختم
غوطه در افتادگی خوردم، شنا آموختم
شهری یان را خون اندیشه به جوش آورده است
آنچه من در سنگلاخ روستا آموختم
سقف چوبی، فرش خاكی، چینه های كاه گل
بی تنش، بی معركه، بی ادعا آموختم
زیر نور خسته ی فانوس در كنجی نمور
روشنی را فتح كردم، روشنا آموختم
پشت دریاها چه شهری بود و پشت كوه ها؟
عافیت را وانهادم، ماجرا آموختم
مثل من در من كسی، از من ولی بسیار دور
گم شدم، چیزی از این همسایه ها آموختم
تا ببینم این من مثل من مرموز را
شاعرانه هم بهانه، هم بها آموختم
پشت در پشتم ترنم گوی و شاعر بوده اند
شعر گفتن را نه پشت میزها آموختم
در خراسان رشد كردم - كعبه ی شعر و شعور
همت از پیران گرفتم، از رضا آموختم
ای طلا آجین ضریحت، روزنه های امید
با غبار بارگاهت كیمیا آموختم
با تو بودم، با تو ای گلدسته ی باغ شهود
هر كجا اندیشه كردم، هر كجا آموختم
با تو بودم با تو ای قطب مدار دوستی
گر نهان آموختم یا برملا آموختم
یاد باد آن روزهای روزه، آن شب های ذكر
آنچه در صحن مطهر جا به جا آموختم
بی تو گر افروختم شمعی، هوس خاموش كرد
بی تو گر آموختم چیزی، هوا آموختم
من شریعت را در این آیینه ایوان دیده ام
من طریقت را در این عصمت سرا آموختم
یاد باد آن روزهای باد و باران حرم
آن اجابت ها كه در كنج دعا آموختم
در حرم بودم اگر ایمان مرا تطهیر كرد
در حرم بودم اگر حجب و حیا آموختم
نسخه می پیچد برایم این حریم محترم
من سلامت را در این دارالشفا آموختم
در حرم یا نه! بگو در كعبه، در قدس شریف
در حرم یا نه! بگو در كبریا آموختم
در حرم بودم كه فهمیدم نبوت ختم شد
در حرم آموختم، ها! در حرا آموختم
معذرت می خواهم از «تو» گفتن ای مولای من
از شما آموختم من، از شما آموختم
از شما - من - ای شما سرشار از امن و امان
از شما - من - ای شما مشكل گشا آموختم
از شما - من - ای شما شرح شریف لا اله
از شما - من - ای شما روح خدا آموختم
از شما - دور ای امام مهربان افتاده ام
من خطا دور از شما - ها - من خطا آموختم
هم مگر لطف شمایم دست گیرد ای امام
من و گرنه هر سزا را - ناسزا آموختم




طبقه بندی: قصیده، مرتضی امیری اسفندقه،
برچسب ها: شعر، مرتضی امیری اسفندقه، امام رضا،
[ یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]

زائرین در این مقام انوار یزدان دیده اند
عارفان این آستان را کعبه جانان دیده اند

چشمه تابان و خورشید جهان افروز را
خاک بوس این بکیوان رفته ایوان دیده اند

خستگان تشنه لب را در بیابان سلوک
میهمان این مبارک آب حیوان دیده اند

آستان زاده موسی بن جعفر را مدام
خود مطاف سالکان راه ایمان دیده اند

وین مشید بارگاه سیدالسادات را
در شرف همتای ساق عرش یزدان دیده اند

دیده اند اینجا هزاران مرد و زن را درطواف
زو ملائک بر سر ایشان دو چندان دیده اند

طالبان این منور خاک را از هر دیار
با دل سوزان و چشم گوهر افشان دیده اند

وز سر صدق و صفا در کاخ این کهف الوری
چهره جانان عیان در پرده جان دیده اند

خاک پاک این میهن درگاه را کحل البصر
بهر روشن دیدگان اهل ایقان دیده اند

وز سر شوق جبین سائی به خاک این رواق
دیدگان زائران را ابر نسیان دیده اند

زیر پای آستان بوسان این فرخنده کاخ
پر جبرئیل امین را فرش ایوان دیده اند

وز سر اخلاص و یمن این گرامی آستان
طبع نورانی قرین طبع حسان دیده اند




طبقه بندی: قصیده، حضرت شاهچراغ (ع)، نورانی وصال،
برچسب ها: شعر، نورانی وصال، احمد بن موسی، شاهچراغ،
[ سه شنبه 1 اسفند 1391 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]
بود پیوسته نیت در ریاض روضه رضوان را
که بوسد آستان روضه‏ ی شاه خراسان را
مه ایوان یثرب آفتاب مشرق و مغرب‏
که سقف مشهدش همسایه آمد عرش رحمان را
سجود آستانش دولت دنیا و دین بخشد
همین دولت بسست از دین و دنیا اهل ایمان را
نظر در صورت قندیل محراب مزارش کن‏
غبار آستانش دیده‏ ها را می‏ کند روشن‏
صفای مرقدش بخشد صفا آیینه‏ ی جان را
ملایک رو نهند از حلقه‏ ی اهل صفا اینجا
که در این کعبه دریابند اجر عید قربان را
نموداری نمود از لاجوردی گنبد سلطان‏
قلم روزی که طرح انداخت این فیروزه ایوان را
سلاطین چشم آن دارند از بهر سرافرازی‏
که گاهی خاکروب این زمین. سازند مژگان را
وصال کعبه خواهی سوی ایوان رضا رونه‏
چه حاجت از تف دل تافتن ریگ بیابان را
خدا با دوستان چندین کرم دارد که کرد آسان‏
به راه این حرم دشواری خار مغیلان را
به هر مژگان زدن چون دولت حجی برد سالک .
سزد کز دیده ‏ها سازد قدم این راه آسان را
ز طوف این حرم گردی چو در پیراهنی گیرد
بگو بر روضه‏ ی فردوس افشان طرف دامان را
برای نکهت شاخ گل باغ رضا رضوان‏
دمی صدره به طرف روضه بگشاید گریبان را
چنان کز آسمان قرآن فرود آورد در کعبه‏
برد روح‏ الامین زین در ثواب ختم قرآن را
دلی کز پرتو شمع شبستانش شود روشن‏
به خلوتخانه‏ ی گردون رساند نور عرفان را
تعالی الله زهی مهمانسرا کز غایت رحمت‏
نعیم هشت جنت پیش راه آرند مهمان را
اگر جمعیت دل بایدت زین در مشو غایب‏
که اینجا جمع می‏سازند دلهای پریشان را
درین خلوتسرا هر کو برافروزد چراغ دل‏
ببیند آشکارا روی چندین راز پنهان را
هوا و آب این ارض مقدس جذبه‏ یی دارد
که گرد غفلت از دل می‏ برد گبر و مسلمان را
چو شمع وصل روشن کردی اینجا سوختن اولی
چرا باید کشیدن دور از این در داغ هجران را
ستم آن بود کز انگور مأمون بر امام آمد
نه آن تلخی که بود از میوه‏ ی دل، پیر کنعان را
فروغ شمع دولتخانه‏ ی موسی بود کاظم‏
گلی کانشب چراغ راه شد موسای عمران را
از آن روزی که این انگور زهرآلود پیدا شد
دگر تلخی نرفت از آب و خاک این باغ ویران را
طلوع کوکب اثنا عشر همراه یوسف شد
صفای مطلع خورشید داد ایوان زندان را
نبردی اهرمن انگشترینش بیخبر از کف‏
اگر نام علی نقش نگین بودی سلیمان را 
گلستانیست پربرگ و نوا خاک در سلطان‏

که آبش رنگ و خاکش بود هذ نسرین و ریحان را
در آن روزی که هر مرغی به گلزاری مقرر شد
فغانی بلبل دستانسرا شد این گلستان را
خدایا تا بود در دفتر آل عبا ثابت‏
به روی صفحه‏ ی هستی نشان و نام، سلطان را
سرم در سجده‏ ی درگاهش آن مقدار مهلت ده‏
که از لوح جبین معدوم سازم خط عصیان را





طبقه بندی: بابا فغانی شیرازی، قصیده،
برچسب ها: شعر، بابا فغانی، شیرازی، امام رضا،
[ جمعه 15 دی 1391 ] [ 05:18 ب.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]
 چنان رسیدن دی، سرد ساخت دنیا را
که کرد در دل مجنون فسرده لیلی را
فسرده رویی مهرست تا بدان غایت‏
که سرد بر دل عاشق کند تمنا را
به آن رسید ز تأثیر تندباد خزان‏
که بار و برگ بریزد درخت طوبی را
فغان که گشت در احیای خلق افسرده‏
دمی که مایه‏ ی اعجاز بود عیسی را
ز شرح سردی امروز کرده ‏اند حذر
لباس لفظ که پوشیده ‏اند معنی را
ز بیم سرما طفل از رحم نمی‏ زاید
اگر چه وعده‏ ی زادن گذشته حبلی را
خماردار نیارد به حلق مینا دست‏
فراق دیده نبوسد عذار سلمی را
به دل محبت معشوق ره نمی ‏یابد
که سد راه شود برف، عهد قربی را
ز برف پنجه‏ ی خورشید شد چنان از کار
که در میانه‏ ی کافور دست موتی را
ز ضعف پنجه‏ ی خورشید در حجاب سحاب‏
بسان نور بصر گشته چشم اعمی را
رسید کوتهی روز تا بدان غایت‏
که جای در دم صبح است شام اضحی را
کنون طیور نسازند در چمن مسکن‏
ز نار همچو سمندر کنند سکنی را
چو رفت گل ز چمن؛ عندلیب گوشه گرفت‏
به زاغ و بوم فکندند امر شوری را
سخن به نصب خلافت رسید و مل نشنید
طلب ز مطرب و شاهد نمود فتوی را
سرود مطرب گفتا براستی کز ما
کسی بسر نرساند طریق اولی را
صلاح عقل چنان است در چنین فصلی‏
که از شراب بشویی لباس تقوا را
ز باده بر در میخانه‏ ها وضو سازی‏
به پای ساغر می افکنی مصلا را
از آن شراب که گر زو خیال جرعه کشد
چو نطفه، روح دهد صورت هیولی را
هزار کوه غم از یک دگر فرو ریزد
در آن مقام که ظاهر کند تجلی را
نه زان شراب که انگور او شهید کند
شه سریر امامت علی موسی را
امام ثامن ضامن که روز باز پسین‏
به گوش خوف رساند ندای بشری را
امام ثامن ضامن که در شریعت حق‏
ز هفت مفتی صادق ، گرفته فتوا را
شهید خاک خراسان که گرد درگه او
بجای نور بصر گشته چشم اعمی را
دیت ستان لب لعل زهر خورده‏ ی اوست‏
ز مردی که کند کور چشم افعی را
اگر ز ناف زمین حق بنای کعبه نهاد
زمین مشهد او کرد صدر دنیا را
به هر قدم که نهی در حریم روضه‏ ی او
نهاده ‏اند اقامت ریاض عقبی را
شعاع نور قنادیل او بهم شکند
طلیعه‏ های کواکب سپهر اعلی را
چو حافظان حریمش کشیده ‏اند سرود
نموده ‏اند ترقی عقول اولی را
ز ذکر اشهد ان لا اله الا الله‏
به گوش خوف رسانیده بانگ بشری را
به ماه میل سر گنبدش رجوع کنند
جماعتی که پرستیده ‏اند شعری را

ز زهد عاکف و سیار صحن روضه ‏ی او
به ناز و منت گیرند من و سلوی را
به ارتقای مقام نفوس خدامش‏
نوید ذبح عظیم است کیش قربی را
وسیله‏ی شرف از عیدگاه او حجاج‏
به قدس و کعبه فرستند فطر واضحی را
دو کوهه‏ ی طرق و مشهد مقدس او
زنند طعنه به تقدیس قدس و رضوی را
از آن دو کوه گران حلم کوه سنگی زاد
که یک نتیجه‏ ی کبری بود و صغری را
زهی امام که مفتاح باب مرحمت است‏
محبت تو رضای ملک تعالی را
چنان که برگ بریزد ز تندباد خزان
محبت تو بریزد گناه کبرا را
تو گر به روز قیامت شفیع خلق شوی‏
عذاب نیست پرستندگان عزی را
هران که خاک درت را به تخت و تاج دهد
کند معاوضه با تره من و سلوی را
ز بس عنایت عامت نمود مستغنی‏
ز حاجتی که بهم بود اهل دنیا را
بنزد فهم چنان مدعا شود ظاهر
که احتیاج نیفتد به لفظ، معنی را
غریب از حرکات سپهر مضطرب است‏
بر آستان تو یابد مگر تسلی را
تمام گشت به بی ‏پاسخی کلیم از طور
که راند در ارنی بر زبان خود نی را
شها کسی که به دل داده جم خصم ترا
به کعبه پهلوی مصحف نهاده عزی را
زدند بیخ و بن مؤمنان به تیغ خلاف‏
نگاه هیچ نکردند صدق دعوا را
ز حلق سید اشراف جوی خون راندند
به روضه ‏ی تو گشادند دست دعوی را
بقیه‏ یی که نگشتند کشته از افلاس  ".
فروختند به غربت دیار و مأموا را
درین زمانه بدان گونه شعر خوار شدست‏
که ننگ می‏ کند از نام خویش شعری را
ولی ز پاکی نظمم به یمن مدحت تست‏
شرف به نظم روان جریر و اعشی را
غلام پیر نظیری درم خریده‏ ی تست‏
توجهی که ببیند جناب مولا را
نماز مرده کند بر مدیح مرده دلان‏
به مدحت تو کند زنده روح اعشی را
کنون که لب به شکایت گشوده ‏ام، خواهم‏
که نوشم از کف تو شربت تسلا را
چو خامه را به بنان رخصت جوار دهم‏
کند به معجزه کار عصای موسی را
چون صفحه را به سر کلک آشنا سازم‏
کنم بسان دبیر بهار انشا را
و گر غبار رهت را به نوک خامه کنم‏
کنم چو دیده پر از نور میم املا را
و گر امید نظیری بر تو عرضه کنم‏
پر از مراد کنی دامن تمنا را
مراد دل به تو گفتم دگر تو می‏دانی‏
زبان من به دعا ختم کرد دعوا را
همیشه تا ز شب و روز امتیازی هست‏
درین جهان شب یلدا و روز اضحی را
صباح عید محبت نیاورد شب غم‏
شب عدوت نبیند صباح دنیا را



طبقه بندی: نظیری نیشابوری، قصیده،
برچسب ها: شعر، نظیری نیشابوری، امام رضا،
[ جمعه 1 دی 1391 ] [ 12:03 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]
حبذا شهری که سالار است در وی سروری
عدل‌پرور شهریاری دادگسترداوری
شهری آبش جانفزا ملکی هوایش دلگشا
شهریارش دلنوازی والیش جان پروری
شهری از قصر جنان و باغ جنت نسخه‌ای
شهریاری لطف و انعام خدا را مظهری
روضهٔ خاکش عبیر و روح‌پرور روضه‌ای
سروری در وی امیری عدل‌پرور سروری
چیست دانی نام آن شهر و کدام آن شهریار
کین دو را در زیب و فر، ثانی نباشد دیگری
نام آن شهر است قم فخرالبلاد ام‌القری
کش به خاک آسوده از آل پیمبر دختری
دختری کش دایه دوران نیابد همسری
دختری کش مادر گیتی نزاید خواهری
دختری کاباء و اجداد گرامش یک به یک
تا به آدم یا امامی بوده یا پیغمبری
بنت شاه اولیا موسی ابن‌جعفر فاطمه
کش بود روح‌القدس بیرون درگه چاکری
ماه بطحا زهرهٔ یثرب چراغ قم که دوخت
دست حق بر دامن پاکش ز عصمت چادری
شهریار آن ولایت والی آن مملکت
زیبد الحق کسری آیینی تهمتن گوهری
خان داراشأن ِ جم فرمان ِ کی دربان حسین
آنکه فرزندی به فَرٌ او نزاد از مادری
آن که اوج قدر را بختش فروزان کوکبی است
آسمان مجد را رویش فروزان اختری
آن که بهر تارک و بالای او پرداخته است
چرخ سیمین جوشنی خورشید زرین مِغفری
بر عروس دولتش مشاطهٔ بخت بلند
هردم از فتح و ظفر بندد دگرگون زیوری
دایهٔ گردون پیر آمد شد بسیار کرد
داد تا دوشیزهٔ دولت به چون او شوهری
افسرش بر فرق فر ایزدی بس گو مباش
بر سر از دانگی زر و ده دانه دُرٌش افسری
از خم انعام و مینای نوالش بهره داشت
هر سفالین کاسه‌ای دیدیم و زرٌین ساغری
این که نامش چرخ ازرق کرده‌اند از مطبخش
تیره‌گون دودی است بالا رفته یا خاکستری
تا زند بر دیدهٔ اعدای ِ او هر صبح مهر
چون برون آید به هر انگشت گیرد نشتری
از کمالاتش که نتوان حصر جستم شمه‌ای
از ادیب عقل طوماری گشود و دفتری
خود به تنها بشکند هر لشکری را گرچه هست
همرهش ز اقبال و بخت و فتح و نصرت لشکری
امن را تا پاسبان عدل او بیدار کرد
ظلم جوید باد جوید فتنه جوید بستری
شهر قم کز تندی باد حوادث دیده بود
آنچه بیند مشت خاکی از عبور صرصری
در همه این شهر دیدم بارها بر پا نمود
کهنه دیواری که بر وی جغدی افشاند پری
از قدوم او در دولت به رویش باز شد
گوئی از فردوس بگشودند بر رویش دری
شد به سعی او چنان آباد کاهل آن دیار
مصر را ده می‌شمارند و ده مستحقری
پیش ازین گر هر ده ویران به حالش می‌گریست
خندد اکنون بر هر اقلیمی و بر هر کشوری
کرد بر پا بس اساس نو در آن شهر کهن
دادش اول از حصاری تازه زیبی و فری
لوحش الله چون حصار آسمان ذات‌البروج
فرق هر برجی بلند از فرقدان سامنظری
شوخ چشمان فلک شب‌ها پی نظاره‌اش
از بروج آسمان هر یک برون آرد سری
بارهٔ چون سد اسکندر به گرد قم کشید
لطف حقش یاور و الحق چه نیکو یاوری
عقل چون دید از پی تاریخ این حصن حصین
گفت «سدی نیک گرد قم کشید اسکندری»
ای بر خورشید رأیت مهر گردون ذره‌ای
آسمان در حکم انگشت تو چون انگشتری
با کف دریا نوالت هفت دریا قطره‌ای
پیش خرگاه جلالت هفت گردون چنبری
حال زار من چه پرسی این نه بس کز روی تو
دور ماندستم چو دور از روی خور نیلوفری
بوی دود عنبرین من گواه من که چرخ
بی تو افکنده است چون عودم به سوزان مجمری
روزها بیداد و شب‌ها غمزه از بس دیده‌ام
ز اختران هر یک جدا می‌سوزدم چون اخگری
گر ستودم حسن اخلاق تو را دانی که نیست
از حُطام دنیوی چشمم به خشکی یا تری
قمری و بلبل که مدح سرو و وصف گل کنند
روز و شب زان سرو گل، سیمی نخواهند و زری
خلق نیکو هر کجا هست آن درخت خرم است
کو بجز مدح و ثنای خلق برنارد بری
طبع من بحری است پهناور که ریزد بر کنار
گه دُری و گاه مرجانی و گاهی عنبری
کی رهین کس شود دریا که گر گیرد ز ابر
قطرهٔ آبی، دهد واپس درخشان گوهری
شادباش و شاد زی کین بزم و این آرامگاه
مانده از سلطان ملکشاهی و سلطان سنجری
من به نیروی تو در میدان نظم آویختم
هیچ دانی با که؟ با چون انوری گندآوری
هم به امداد نسیم لطفت آمد بر کنار
از چنین بحری سلامت کشتی بی‌لنگری
راستی نندیشم از تیغ زبان کس که هست
در نیام کام همچون ذوالفقارم خنجری
من که نظمم معجز فصل‌الخطاب احمدی است
نشمرم جز باد سرد، افسون هر افسونگری
ریسمانی چند اگر جنبد به افسون ناورد
تاب چون گردد عصا در دست موسی اژدری
هان و هان هاتف چه گوئی چیستی و کیستی
لاف بیش از پیش چند ای کمتر از هر کمتری
لب فروبند و زبان درکش ره ایجاز گیر
تا نگردیدستی از اِطناب بار خاطری
تا گذارد گردش ایام و بیزد دور چرخ
تاج عزٌت بر سری خاک مذ ٌلت بر سری
دوستانت را کلاهی بر سر از عزٌ و شرف
دشمنانت را به فرق از ذلٌ و خواری معجری


طبقه بندی: حضرت معصومه (ع)، هاتف اصفهانی، قصیده،
برچسب ها: شعر، هاتف اصفهانی، حضرت معصومه،
[ جمعه 1 دی 1391 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]

ای بر سر سروان سری کرده
بر تارک چرخ افسری کرده
ای طاق سپهر از سر تعظیم
در پیش تو پشت چنبری کرده
ای قبله بارگاهت از رفعت
 با عرش برین برابری کرده
نور تو فروغ زهره را بازار
خالی زهجوم مشتری کرده
ای کشتی خاندان عصمت را
با تقوی خویش لنگری کرده
بر گردن شرع جعفر صادق
عقد سخن تو زیوری کرده
بر زائر آستان خویش از مهر
مولایی و بنده پروری کرده
بر چرخ بلند عصمت و تقوی
بر شهپر دل سبکپری کرده
در پهنه بحر دین نهنگ آسا
چالاک و قوی شناوری کرده
میخانه حکمت الهی را
تا نفحه صور ساغری کرده
بر دیو تباهکاری و خذلان
 با عسکر علم قادری کرده
هر روز مکان و آستان تو
خلقی به امید یاوری کرده
وز بوسه به خاکت ای عجب دل را
 شاداب چو غنچه طری کرده
از تیغ حوادث آستان تو
بر جبهه خلق مغفری کرده
ای از شرف تو بنده درگاه
جا بر سر چرخ چنبری کرده
ای جمله فعل های نیکو را
با سیرت پاک مصدری کرده
انوار جمال پاک یزدان را
با مهر وجود مظهری کرده
ای مرکب بادپای جان تو
در عرصه دین تکاوری کرده
بر افسر پاک دین یزدانی
با رأی منیر گوهری کرده
ای عرش برین به زیر پای تو
با آن همه قدر منبری کرده
اسرار نهان دین احمد(ص) را
بر صفحه سینه دفتری کرده
در جنب شکوه بحر علم تو
علم همه خلق فرغری کرده
بر تشنه لبان وادی عرفان
از فیض وجود کوثری کرده
بر خاک در تو اولیاء الله
چون پیش نبی اباذری کرده
از گوهر پاک حیدر کرار
در دین همه فتح خیبری کرده
مانند حسین سرور احرار
در عرصه دین دلاوری کرده
در طاعت حق چو سید سجاد
شب های دراز اسپری کرده
مانند نیا محمد باقر
در کشف علوم باقری کرده
افراشته رایت شریعت را
آباد بنای جعفری کرده
با خاک در تو خاکساری ها
سلطانی و فرسنجری کرده
افروخته شمع بزم مشتاقان
بر خرمن جهل آذری کرده
ای همچو علی عالی اعلی
در عرصه دین غضنفری کرده
دیباچه دفتر فتوت را
 با خلق کریم مسطری کرده
ای کنگره ای که بیت معموریت
در عز مقام اصغری کرده
شیراز ز فیض بارگاه تو
بر هرچه دیاری برتری کرده
با این سخن بلند نورانی
در بارگه تو شاعری کرده
وز یمن در تو درُمعنی را
در رشته چامه دری کرده
وینگونه درین چکامه با اخلاص
بر رسم نیا سخنوری کرده





طبقه بندی: قصیده، حضرت شاهچراغ (ع)، نورانی وصال،
برچسب ها: شعر، نورانی وصال، سید احمد بن موسی، شاهچراغ،
[ دوشنبه 1 آبان 1391 ] [ 12:16 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]

 

 

تا شنید از باد پیغام وصال یار گل‏
بر هوا می‏ افکند از خرمی دستار گل‏
گر نه از رشک رخ او رو به ناخن می‏ کند
مانده زخم ناخنش بهر چه بر رخسار گل‏
تا نگیرد دامنش گردی کشد جاروب‏ وار
دامن خود در ره آن سرو خوشرفتار گل‏
خویش را دیگر به آب روی خود هرگز ندید
تا فروزان دید آن رخسار آتشبار گل‏
از رگ گردن نگردد دعوی خوناب خوب‏
گو برو با روی او دعوی مکن بسیار گل‏
نافه ‏ی  تاتار را باد بهاری سرگشود
چیست پر خون نیفه ‏ای  از نافه‏ ی تاتار گل‏
گر گدایی درهم اندوز و مرقع  پوش نیست‏
از چه رو بر خرقه دوزد درهم و دینار گل‏
تا میان بلبل و قمری شود غوغا بلند
می ‏زند ناخن به هم از باد در گلزار گل‏
بر زمین افتاد طفل غنچه گویا از درخت‏
خود نمودش غنچه بر شکل دهان مار گل‏
گر نمی ‏آید ز طوف روضه‏ ی آل رسول‏
چیست مهر آل کاورده است بر طومار گل‏
نخل باغ دین علی موسی جعفر که هست‏
باغ قدر و رفعتش را ثابت و سیار گل‏
آنکه بر دیوار گلخن گر دمد انفاس لطف‏
عنکبوت و پرده را سازد بر آن دیوار گل‏
نخل اگر از موم سازی در ریاض روضه ‏اش‏
گردد از نشو و نما سرسبز و آرد بار گل‏
گاه شیر پرده را جان می‏ دهد کز خون خصم‏
بردمد سر پنجه‏ ی او را ز نوک خار گل‏
ای که دادی دانه‏ ی انگور زهرآلوده ‏اش‏
کشت کن اکنون به گلزاری که باشد یار گل‏
با دل پرزنگ شو گو غنچه در باغ جحیم  ".
آنکه پنهان ساختش در پرده ‏ی زنگار گل‏
ای به دور روضه‏ ات خلد برین را صد قصور
وی به پیش نکهتت  با صد عزیزی خوار گل‏
گر وزد بر شاخ گل باد سموم  قهر تو
از دهن آتش دهد در باغ اژدروار گل‏
سرو را کلک  منست آن بلبل مشکین نفس‏
کش به اوصاف تو ریزد هر دم از منقار گل‏
کلک من با معنی رنگین عجب شاخ گلیست‏
کم فتد شاخی که آرد بار این مقدار گل‏
در حدیث مدعی رنگینی شعرم کجاست‏
کیست کاین رنگش بود در گلشن اشعار گل‏
کی بود چون دفتر گل پیش دانایان کار
گر کسی چیند ز کاغذ فی ‏المثل پرگار گل‏
از گل بستان که خواهد کرد بر دیوار رو
گر بودبر صفحه‏ ی دیوار از پرگار گل‏
کی تواند چون گل گلشن شود بلبل فریب‏
گر کشد بر تخته‏ ی در باغ را نجار گل‏
غنچه ‏سان سر در گریبان آر وحشی بعد ازین‏
بگذر از گلزار و با اهل طرب بگذار گل‏
در گلستان دل‏ افروز جهان ما را بس است‏
پنبه‏ ی مرهم که کندیم از دل افگار گل‏
شد بهار و چشم بیمار غمم در خون نشست‏
در بهاران بوته‏ ی گل بردمد ناچار گل‏
تا بهار آمد در عشرت به رویم بسته شد
کو ببازد بر در خوشحالیم مسمار گل‏
در بیان حال گفتن تا به کی بلبل شویم‏
در دعا کوشیم گو دست دعا بردار گل‏
تا زبان گل کشد بر صفحه بی‏ پرگار آب‏
تا بود آیینه ‏ساز باغ بی‏ افزار گل‏
آنکه یکرنگ نقیضت گشته وز بیدانشی‏
می‏ شمارد خار را در عالم پندار گل‏
با درنگی کز رخش گردد سمن‏ زار آینه‏
بسکه او را از برص بنماید از رخسار گل




طبقه بندی: وحشی بافقی، قصیده،
برچسب ها: شعر، وحشی بافقی، امام رضا،
[ پنجشنبه 1 تیر 1391 ] [ 01:06 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]

 

خدا را حریمی است اندر خراسان
که هر کار مشکل در آن سازد آسان‏
حریمی ظهور عنایات الله
حریمی به رفعت فراتر ز کیهان‏
کمال ابد اندر آن در تجلی
جمال ازل اندر آنجا نمایان‏
حریمی چو کعبه مطاف خلائق
از آن آفتاب حقیقت فروزان‏
گدای درش را بود بی ‏نیازی
ز حور و قصور و ز غلمان و رضوان‏
حریمی که از قبه‏ ی پر فروغش
بود در تتق، نور تا عرش رحمان‏
هوایش چو خلد برین روح ‏افزا
نسیمش نشاط آور و عنبرافشان‏
حریمی همه فیض بی‏ حد باری
حریمی همه رحمت و روح و ریحان‏
رواقش بود رشک فردوس اعلا

جنابش بود قبله ‏ی اهل عرفان‏
ابراهیم و نوح و مسیحا و موسی
در آنجا نشستند بر خوان احسان‏
زمین‏ بوس او صبح و شب، ماه و خورشید
بر رتبه ‏اش پست مریخ و کیوان‏
از آنش بود این همه شأن و عزت
وز آن یافت این احترام فراوان‏
که شد مدفن پور موسی بن جعفر
در آن آرمیده است ناموس یزدان‏
خداوند ملک کمال و فضایل
امام مبین، کهف دین، اصل ایمان‏
به اسرار تنزیل و تأویل آگه
به احکام حق رهنما و نگهبان‏
زمین و زمان و همه ملک هستی
به امر خدایش بود زیر فرمان‏
سپهر معالی و روح معانی

علی بن موسی الرضا قطب امکان‏
به خلق است حجت ز سوی خداوند
به خالق وجودش دلیل است و برهان‏
ایا عالم آل و قرآن ناطق
امین خدا یاور مستمندان‏
ایا قرةالعین طه و یاسین
ایا وارث علم و مجد نیاکان‏
تویی صاحب معجزات و کرامات
تویی شافع شیعیان و محبان‏
اگر رو سیاه و گناهم بزرگ است
و گر صرف گردیده عمرم به خسران‏
به «لطفی» ز لطف شما این عجب نیست
شماریدش اندر ردیف غلامان‏
به هنگام مرگ و در اهوال دیگر
شفاعت نمایید زین غرق عصیان‏

 




طبقه بندی: صافی گلپایگانی، قصیده،
برچسب ها: شعر، صافی گلپایگانی، امام رضا،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 01:49 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]

بر آن سرم که کنم پاره مانع دیدار
برون جهم ز حصار طبیعت و پندار

به آب توبه بشویم صحیفه ‏ی اعمال

به اشک چشم کنم پاک فطرت از زنگار

بر آن سرم که شوم آشنای عالم قدس

برون کنم ز دلم دوستی این مردار

بگیرم عبرت از اوضاع این سرای سپنج

که بهر کس نبود اندر آن مجال قرار

چه اعتماد بر این روزگار پر آشوب؟

چه اعتماد بر احوال گنبد دوار؟

سزاست آنکه نمایم تدارک مافات

به سوز حال ندامت به آه استغفار

به مدح حضرت سلطان دین امام رضا

به افتخار نمایم ولای خود اظهار

امین قادر سبحان، امان خلق زمان

سپهر مجد و کرامت، مکان عز و وقار
ولی ثامن و ضامن خدایگان شرف

بزرگ ظل خداوند قادر جبار

امام مشرق و مغرب علی بن موسی

سلیل ختم رسولان محمد مختار

غیاث عالمیان حجت خدای جهان

قوام ملت و دین، نجل حیدر کرار

طواف مرقد او هست منتهی ‏الامال

نگاه رحمت او هست مقصد ابرار

غبار خاک درش توتیای چشم ملک

ضیای قبه ‏ی او شمع محفل احرار

فضائلش بود افزون ز قطره‏ ی امطار

مناقبش بود افزون ز موجهای بحار

ز آب جوی حریمش نمونه ‏ای زمزم

ز بوی عطر رواقش نشانه مشک تتار

به درگهش به تذلل نمایم استشفاع

ز روضه ‏اش به ضراعت نمایم استنصار
ز حق به مشهد او باد رحمت و صلوات

ز ما درود و تحیات بی ‏حد و بسیار

سؤال «لطفی صافی» ز حضرتش این است

که در شداید و اهوال باشدش او یار

 




طبقه بندی: صافی گلپایگانی، قصیده،
برچسب ها: شعر، صافی گلپایگانی، امام رضا،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 01:42 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]

طوس این یا وادی ایمن که می‏ بینم ز دور
گنبد شاه خراسان یا رب این یا، نخل طور
وادی ایمن نه وز آن وادی ایمن به رشک‏

نیست نخل طور و نخل طور از آن در کسب نور

معنی ظلمت نیاید ساکنانش را به وهم‏

زآن که شب چون روز روشن باشد اندر چشم کور

شهر مستغنی بود از وصف با این شهریار

کاندر آن درد است درمان، رنج راحت، سوک سور

طینت آدم که یزدانش سرشت از خاک و آب‏

گویی از این خاک طیب بود و این آب طهور
با وجود گنبدش گفتم چه لازم نه سپهر

عقل گفتا ناگزیر است از برای لب قشور

تا که در سلک قنادیل رواقش جا کند

سود روی عجز هر شب بر زمین تابنده هور
چون که منشور قبول از خادمان او نیافت‏

ماند سرگردان به گرد خاک تا صبح نشور
گر غباری افتد از جولانگه زوار او

بر کف بادی که در باغ جنان دارد عبور

تا از آن جیب و گریبان را عبیر آگین کند

می ‏ربایندش ز دست یکدگر غلمان و حور
مقریان تسبیح خوان هر صبح بر گلدسته‏ ها؟

یا ملک در ذکر یا داوود مشغور زبور
بی‏ قبول تو مبانی قدر گیرد خلل‏

بی‏ رضای تو مساعی قضا یابد فتور

در زمینی کاندر آن خار خلافت بردمد

در زمان بر فرق ریزد خاک ادبارش دبور
هیچ از شأن سلیمانیت نتوانست کاست‏

خاتم ملک از کفت گر برد اهریمن بزور

لطف و قهرت را بود هنگام مهر و وقت کین‏

فیض انفاس مسیحا و خواص نفخ صور
منحصر در نسل تو دیدند شان سروری‏

شد از آن عیسی مجرد گشت از آن یحیی حصور
از پی پاداش مهر و کین تو گویی بود

چون برانگیزاند ایزد مردگان را از قبور

خازن امر تو را زیبد کز آغاز وجود

رایض حکم تو را شاید که از بدو ظهور

قرص سرخ مهر را در بوته بگذارد چو زر

خنگ سبز چراغ را بندد بر آخور چون ستور

فرش اینک بر زمین درگهت بال ملک‏

گر سلیمان سایه برداشت از بال طیور

هان «صباحی» این همان حضرت که کردی آرزو

حضرتش را گر چه فرقی نیست غیبت با حضور

عرضه ده درد دل خود را بر این صدر رفیع‏

گر چه ایزد کرده آگاهش ز ما یخفی الصدور
یا ولی الله اینک رو سیاهی بر درت‏

قطع کرده با هزار امیدواری راه دور

با طواف روضه‏ ات کنده دل از شهر و وطن‏

با غبار درگهت پوشیده چشم از دخت و پور

مغفرت بر این در است و من بر این در جویمش‏

عاصیان را شد برین در رهنمون، رب غفور

کوه بر دوشم ز عصیان و فضای گور تنگ‏

آه گر باید به این حالت مرا رفتن به گور

گر تو محرومم کنی آرم به درگاه که رو

وای بر آن بنده کز وی خواجه‏ اش باشد نفور
عمر نوحی بایدم تا از تأسف هر نفس‏

چشمه‏ ی خون از دلم جوشد چو توفان از تنور
کرده ‏ام در سلک زوار تو جا بنگر به من‏

وای بر من گر نبیند جانب زایر مزور
برندارم ز استانت مهر خوانندم اگر

حوریان قاصرات الطرف ز اطراف قصور

تا به تأثیر طبیعت تا به تحریک بهار

خاک باشد در سکون و باد باشد در مرور

تیره بادا مشرب اعدایت از گرد ملال‏

تازه بادا مزرع احبابت از باد سرور




طبقه بندی: صباحی بیدگلی، قصیده،
برچسب ها: شعر، صباحی بیدگلی، امام رضا،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 01:24 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]
دل ز دل بردار اگر بایست دلبر داشتن‏
دل به دلبر کی رسد جز دل برداشتن‏
دلبر و دل داشتن نبود طریق عاشقان‏
یادم از دل داشتن زن یا ز دلبر داشتن‏
عشق را شهوت چو رهبر گشت عشقی کافر است‏
با مسلمانی نشاید عشق کافر داشتن‏
بنده‏ ی نفسی مرو زی عشق کت ناید درست‏
 سوی دریا رفتن و طبع سمندر داشتن
عقر کن خنگ هوس را تا توانی زیر گام‏
سطح این چرخ محدب را مقعر داشتن‏
شو که از راه مجاز آری حقیقت را به دست‏
نی مزاج خویش را هر دم فروتر داشتن‏
ای زده دست طلب در دامن نفس پلید
بایدت آن دست را پیوسته بر سر داشتن‏
نفس را بگذار تا ز آفاق و انفس بگذری‏
سنگ را درهم شکن خواهی اگر زر داشتن‏
بشکن این آئینه‏ ی زنگار سود نفس را
تا توانی چهره پیش مهر انور داشتن‏
شود مجرد تا در اقلیم غنا گیری قرار
کاینچنین کشور به کف ناید ز لشگر داشتن‏

گر توانگر بود خواهی بایدت در هر طریق‏
ناتوانگر بودن و طبع توانگر داشتن‏
در تکاپوی طلب واپس‏ تر است از گرد راه‏
آنکه بنشیند به امید تکاور داشتن‏
ای برادر هر چه هستی هیچ شو در راه دوست‏
تا توانی جمله اشیا را برابر داشتن‏
ای پسر باید پی تسخیر شهرستان دل‏
دل ز جان بگرفتن و جان دلاور داشتن‏
ترک خود کن ای پسر تا هر چه خواهی آن کنی‏
اینت ملک و اینت جاه و اینت کشور داشتن‏
با سپاه جهد کن تسخیر ملک معرفت‏
تا توانی جمله گیتی را مسخر داشتن‏
پیش شاهنشاه کل ننگ است در شاهنشهی‏
خان خاقان یافتن یا قصر قیصر داشتن‏
بلکه باید ملک معنی را گرفتن وآنگهی‏
تا قیروان دریای لشگر داشتن‏
چشم صورت‏ بین ببند ای دل که نبود جز گزاف‏
طره‏ ی تاریک و رخسار منور داشتن‏
نیز ناید در نظر جز ریشخند کودکان‏
سبلت افشانده و ریش مدور داشتن‏
مانوی کیش است در کیش حقیقت آنکه خواست‏
دیده‏ ی حق‏ بین به دیوان مصور داشتن‏
چیست نمرودی؟ خلیل الله را هشتن ز دست‏
وانگه از کوری نظر بر صنع آذر داشتن‏
رو به کنج عافیت بنشین که از دریوزگی است‏
گنج دارا جستن و ملک سکندر داشتن‏
چیست دون طبعی هوای خسروی کردن به دهر
با نشان خدمت از فرزند حیدر داشتن‏
بوالحسن خورشید آل مصطفی کاید درست‏
با ولایش تاجی از خورشید بر سر داشتن‏
حجت هشتم رضا، شاهی که بتوان با رضاش‏
هفت چرخ نیلگون را زیر چنبر داشتن‏
هر که امروز از صفا محشور شد در حضرتش‏
بایدش آسایش از فردای محشر داشتن‏
نعمت دنیا و عقبی بر سر کوی رضاست‏
با رضای او توان نعمای او فر داشتن‏
ای طلب ناکرده و نادیده احسان امام‏
شایدت دل را بدین معنی مکدر داشتن‏

رو طلب کن با دل بیدار و چشم اشکبار
تا ببینی آنچه نتوانیش باور داشتن‏
چون تویی کاهل، چه می‏ خواهی که از بی ‏دولتیست‏
بینوای کاهل امید از توانگر داشتند
پادشاهی نیست آن کاز روی غفلت چند روز
بر سر از دود دل درویش افسر داشتن‏
منصب شاهنشهی چه بود؟ مقام بندگی‏
بر در نوباوه ‏ی موسی بن جعفر داشتن‏
ای به غفلت در پی اکسیر دنیا کنده جان‏
بایدت در بوته این یک بیت چون زر داشتن



طبقه بندی: ملک الشعرا بهار، قصیده،
برچسب ها: شعر، محمد تقی بهار، امام رضا،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 01:23 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]
بگرفت شب ز چهره‏ ی انجم نقاب‏ها
آشفته شد به دیده ‏ی عشاق خواب‏ها
استارگان تافته بر چرخ لاجورد
چونانکه اندر آب ز باران حباب‏ها
اکنون که آفتاب به مغرب نهفته روی‏
از باده برفروز به بزم آفتاب‏ها
مجلس بساز با صنمی نغز و دل‏ فریب‏
افکنده در دو زلف سیه پیچ و تاب‏ ها
ساقی بپای خاسته چون سرو سیمتن‏
و انباشته به ساغر زرین شراب‏ ها
در گوش مشتری شده آواز چنگ‏ ها
بر چرخ زهره خاسته بانگ رباب ها
فصلی خوش و شبی خوش و جشنی مبارکست‏
وز کف برون شده است طرب را حساب‏ها
بستند باب انده و تیمار و رنج و غم‏
وز شادی و نشاط گشادند باب‏ ها
رنگین کند به باده کنون دامن سپید
زاهد که بودش از می سرخ اجتناب‏ ها
گویند می منوش و مخور باده زانکه هست‏
می ‏خواره را گناه و گنه را عقاب ها
در باده گر گناه فزون است هم بود
در آستان حجت یزدان ثواب‏ ها
شمس الشموس شاه ولایت که کرده ‏اند
شمس و قمر ز خاک درش اکتساب‏ ها
هشتم ولی بار خدا آنکه بر درش‏
هفتم سپهر راست به عجز اقتراب ها
بهر مقر و منکر او ایزد آفرید
انعام‏ ها به خلد و به دوزخ عذاب ‏ها
خواهی اگر نوشت یکی جزوش از مدیح‏
در پیش نه ز برگ درختان کتاب‏ ها
اکنون به شادی شب جشن ولادتش‏
گردون نهاده بر کف انجم خضاب ها
جشنی است خسروانه و بزمی است دلفروز
گوئی گرفته‏ اند ز جنت حجاب‏ ها
نور چراغ و تابش شمع و فروغ برق‏
گوئی برآمدند به شب آفتاب‏ ها
آن آتشین درخت چو زر بفت خیمه است‏

 وان تیرهای جسته چو زرین طناب‏ ها


طبقه بندی: ملک الشعرا بهار، قصیده،
برچسب ها: شعر، محمد تقی بهار، امام رضا،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 01:20 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]

عبیر می‏ دمد از ناف آهویان ختن‏
بتاب طره و نرخ عبیرشان بشکن‏

نه از خطاست که از چین طره‏ ی تو برد

صبا، شمامه ‏ی مشک خطا به خاک ختن‏

چو سایه در ظلمات حجاب خویش بماند

ز رشک قد تو در باغ، سرو سایه فکن‏

ز بوی طره‏ ی تو چون شمیم باد شمال‏

معنبرست ریاحین معطر است چمن‏

به اعتدال چو سروی به طره چون سنبل‏

به بوی زلف بنفشه، به رنگ چهره سمن‏

همای جلوه و طاووس شکل و کبک خرام‏

تذرو زینت و طوطی مقال و فاخته فن‏

نشانه‏ ی رخ و زلفت گل است و سنبل تر

نمونه‏ ی خد و خطت شقایق است و دمن‏

چو سرو اگر بخرامی به جانب گلزار

به خود فروشود از رشک سنبلت، سوسن‏

به باغ سرو سهی با وجود دلجویی‏

کشیده پای ز رشک قد تو در دامن‏

نگر که یوسف گل را ز شرم عارض تو

دریده است زلیخای باد، پیراهن‏

مرا ز گوی و ز چوگان همین تمام که یار

دلم بخست به چوگان زلف و گوی ذقن "
 ".
گیاه و لاله دمد دم‏ بدم چو فصل بهار

بر آستان تو هر دم ز آب دیده‏ ی من‏

چو جان درازی سرو تو از خدا خواهم‏

روم به قبله‏ ی حاجت روای اهل زمن‏

به خوابگاه شهادت مآب مشهد طوس‏

شهید خاک خراسان قتیل ظلم و فتن‏

رضای مرتضوی منزلت که خاک درش‏

روا بود که بود توتیای چشم پرن‏

ز بوی تربت پاکش اویس زنده شود

نسیم اگر برساند شمیم او به قرن "
 ".
به برزنی که در او روضه‏ ی مقدس توست‏

بهشت بر نزند با سواد آن برزن‏

فراز قبه‏ ی او نسر طایر ار بپرد

بریزدش ز حیا پر شهپر از پرغن "
 ".
همای سدره نشین را بر آستانه‏ ی اوست‏

چو طایران حرم طوق طوع در گردن‏

هنوز شام، چو عباسیان سیه پوش است‏

که هم ز دوده‏ ی عباس یافت درد و حزن‏

بسوخت زآتش جانسوز دوده‏ ی عباس‏

ز جوش سینه‏ ی او آفتاب را جوشن‏

عنب به زهر برآمود و داد مأمونش‏

چنانکه سونش الماس داد زن به حسن "
 ".
مدار امن و امان را به زهر قاتل کشت‏

تو خود بگوی که مأمون کجا برد مأمن‏

هنوز خون جگر در درونه‏ ی عنب است‏

چنانکه در حلبی آبگینه، دردی دن
چو زان عنب رخ عنابیش عنبگون شد

عنب بریخت چو عناب خون دل ز بدن‏

از آن دو دانه عنب با سرشک عنابی‏

هنوز زهره چو زهرا همی کند شیون‏

گرش نه لطف و جوانمردی و کرم بودی‏

به یک مقام نگشتی مقیم با دشمن‏

آیا مقیم مقام تو طایر جبروت
ایا به خاک درت چشم روشنان روشن‏

مقیم خاک خراسان شدی به درد و فراق‏

چو با تاسف، یوسف مقیم بیت حزن‏

امیر قافله تنها چرا زند خرگاه؟

شریف مکه به غربت چرا کند مسکن؟

به سوک قتل تو بر نیل زد بنفشه کلاه‏

به داغ مرگ تو در خون گرفت لاله کفن‏

تو از بلاد عرب، مسکن از دیار عجم‏

تو از حجاز و خراسان ترا بود مدفن‏

به هفت حج و به هفتاد حج برابر کرد

زیارت تو رسول از کرامت ذوالمن
به کعبه‏ ی تو همه عمره کرده اهل صفا

چو حاجیان به مشاعر توجهی متقن‏

بر آفتاب، جمال تو زان شرف دارد

که بر کواکب رخشنده آفتاب علن‏

به آفتاب چه نسبت کنم جمال ترا

که آفتاب تو را ذره‏ ای است از روزن‏

ز مرقد تو بهشت برین یکی منظر

ز روضه ‏ی تو ریاض جنان یکی گلشن‏

به بوی آنکه بیابد ز مشهدت بویی‏

صبا به خاک خراسان همی برد ممکن
منم که درس ثنای تو می‏ کنم تکرار

به صبح و شام و به روز و شب به سر و علن
به خاک روضه‏ ی پاک تو آرزومندم‏

چو خاک تشنه به باران و تن به خاک وطن‏
بود که بار دگر سر بر آستان نیاز

به خاکبوس درت مفتخر شود لب من‏

نمی ‏رسد به ثنای تو ذهن ابن‏ حسام‏

مگر ثنای تو حسان کند به وجه حسن‏




طبقه بندی: ابن حسام خوسفی، قصیده،
برچسب ها: شعر، ابن حسام خوسفی، امام رضا،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 01:13 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]

این حریم کیست کز جوش ملایک روز بار   
نیست در وی پرتو خورشید را راه
گذار؟
کیست یا رب شمع این فانوس کز نظاره اش
     
آ ب می گردد به گرد دیده ها پروانه وار؟

)
این شبستان خوابگاهِ کیست کز موج صفا       
دودِ شمعش می رباید دل چو زلفِ مُشکبار
یا رب این خاک گرامی مغرب خورشیدِ کیست
کز فروغش می شود چشم ملایک اشکبار؟
این مقام کیست کز هر بَیضه قِندیل او           
سر بر آرد طایری چون جبرئیل نامدار
کیست یا رب در پس این پرده کز انفاسِ خوش
می بَرَد از چشمها ـ چون بوی پیراهن ـ غبار
این مزار کیست یا رب کز هجوم زایران      
غنچه می گردد در او بال ملایک در مطار
جلوه گاه کیست یا رب این زمین مشک خیز   
کز شمیمش می خورد خون ناف آهوی تتار
ساکنِ این مهد زرین کیست کز شوقِ لبش      
شیر می جوشد ز پستانْ صبح را بی اختیار
این همایون بقعه یا رب از کدامین سرورست   
کز شرافت می زند پهلو به عرش کردگار
سرور دنیا و دین سلطان علی موسی الرضا       
آنکه دارد همچو دل در سینه عالم قرار
جدول بحر رسالت کز وجود فایضش         
خاک پاک طوس شد از بحر رحمت مایه دار
گوهر بحر ولایت کز ضمیر انورش            
هر چه در نه پرده پنهان بود گردید آشکار
آنکه گر اوراق فضلش را به روی هم نهند    
چون لباس غنچه گردد چاک این نیلی حصار
آسمان از باغ قدرش غنچه نیلوفری است          
یک گل رعناست از گلزار او لیل و نهار
مهره مومی است در سرپنجه او آسمان      
می دهد او را به هر شکلی که می خواهد قرار
حاصل دریا و کان را گر به محتاجی دهد         
شق شود از جوش گوهر آسمانها چون انار
می شود گوهر جواهر سرمه در جیب صدف           
در دل دریا شکوه او نماید بر مدار
رازِ سرپوشیدگانِ غیب بر صحرا فُتَد            
پرده بردارد اگر از روی خورشید اشتهار
آنچه تا روز جزا در پرده شب مختفی است      
پیش علم او بود چون روز روشن آشکار
گر سپر از موم باشد در دیار حفظ او                  
تیغِ خورشید قیامت را کند دندانه دار
بوی گل در غنچه از خجلت حصاری گشته است   
تا نسیم خلق او پیچیده در مغز بهار
تیغ او چون سر بر آرد از نیام مشکفام            
می شود صبح قیامت از دل شب آشکار
آنکه تیغ کهکشان در قبضه فرمان اوست      
چون تواند خصم با او تیغ شد در کارزار؟
تیغ جوهردار او را گو به چشم خود ببین    
آنکه گوید برنمی خیزد نهنگ از چشمه سار
چون تواند خصمِ روبه باز با او پنجه زد؟       
آنکه شیر پرده را فرمانش آرد در شکار
همچو معنی در ضمیر لفظ پنهان گشته است     
در رضای او رضای حضرت پروردگار
شکوه غربت غریبان را ز خاطر بار بست           
در غریبی تا اقامت کرد آن کوهِ وقار
زهر در انگور تا دادند او را دشمنان
ماند چشم تاک تا روز قیامت اشکبار
تاک را چون مار هر جا سبز شد سر می زنند
تا شد از انگور، کام شکّرینش زهربار
وه چه گویم از صفای روضه پرنور او
کز فروغش کور روشن می شود بی اختیار
گوشوار خود به رشوت می دهد عرش برین
تا مگر یابد در او یک لحظه چون قِندیل بار
می توان خواند از صفای کاشی دیوار او
عکس خطّ سرنوشت خلق را شبهای تار
روضه پرنور او را زینتی در کار نیست
پنجه خورشید مستغنی است از نقش و نگار
خیره می شد دیده ها از دیدنش چون آفتاب
گر نمی شد قبه نورانی او زرنگار
می توان دیدن چو روی دلبران از زیر زلف
از محجرهای او خُلد برین را آشکار
همچو اوراق خزان بال ملایک ریخته است
هر کجا پا می نهی در روضه آن شهریار
!
می توان رفتن به آسانی به بال قدسیان
از حریم روضه او تا به عرش کردگار
قُلزُمِ رحمت حبابی چند بیرون داده است
نیست قندیل اینکه می بینی به سقفش بی شمار
!
زیر بال قدسیان چون بیضه پنهان گشته است
قبه نورانی آن سرور عرش اقتدار
از مُحجّرهای زرینش که دام رحمت است
می توان آمرزش جاوید را کردن شکار
تا غبار آستانش جلوه گر شد، حوریان
از عبیر خلد افشانند زلف مشکبار
هر شب از گردون ز شوق سجده خاک درش
قدسیان ریزند چون برگ خزان از شاخسار
کشتی نوح است صندوقش که از طوفان غم
هر که در وی دست زد آمد سلامت بر کنار
خادمان صندوق پوشِ مرقدش می ساختند
گر نمی بود اطلس گردون ز انجم داغدار
با کمال بی نیازی مرقد زرین او
می کند با دام سیمین مرغ دلها را شکار
اشک شمع روضه او را ز دست یکدگر
حور و غلمان می رباید از برای گوشوار
نقد می سازد بهشت نسیه را بر زایران
روضه جنت مثالش در دل شبهای تار
می توان خواند از جبین رحل مصحفهای او
رازهای غیب را چون لوح محفوظ آشکار
بس که قرآن در حریم او تلاوت می کنند
صفحه بال ملایک می شود قرآن نگار
هر شب از جوش ملک در روضه پرنور او
شمعها انگشت بردارند بهر زینهار
تا دم صبح از فروغ قبه زرین او
آب می گردد به چشم اختران بی اختیار
هر شبی صد بار از موج صفا در روضه اش
در غلط از صبح افتد زاهد شب زنده دار
حسن خلقش دل نمی بخشید اگر زوّار را
آب می شد از شکوهش زهره ها بی اختیار
اختیار خدمتِ خدامِ این در می کند
هر که می خواهد شود مخدوم اهل روزگار
از صفای جبهه خدام او دلهای شب
می توان کردن تلاوت مُصحف خطِّ غبار
از سر گلدسته اش چون نخل اَیْمَن تا سحر
بر خداجویان شود برق تجلی آشکار
از نوای عندلیبان سر گلدسته اش
قدسیان در وجد و حال آیند ازین نیلی حصار
داغ دارد چلچراغ او درخت طور را
این چنین نخلی ندارد یاد چشم روزگار
از سر دربانی فردوس، رضوان بگذرد
گر بداند می کنندش کفشدارِ این مزار
خضر تردستی که میرابِ زلال زندگی است
می کند سقّایی این آستان را اختیار
می فتد در دست و پای خادمانش آفتاب
تا مگر چون عودسوز آنجا تواند یافت بار
مطلب کونین آنجا بر سر هم ریخته است
چون بر آید ناامید از حضرتش امیدوار؟
روز محشر سر برآرد از گریبانِ بهشت
هر که اینجا طوق بر گردن گذارد بنده وار
می کند با اسب چوب از آتش دوزخ گذر
هر که را تابوت گردانند گِرد این مزار
چشمه کوثر به استقبالش آید روز حشر
هر که را زین آستان بر جبهه بنشیند غبار
از فشار قبر تا روز جزا آسوده است
هر که اینجا از هجوم زایران یابد فشار
می رود فردا سراسر در خیابان بهشت
هر که را امروز افتد در خیابانش گذار
هر که باشد در شمار زایران درگهش
می تواند شد شفیع عالمی روز شمار
آتش دوزخ نمی گردد به گِردش روز حشر
از سر اخلاص هر کس گشت گِرد این مزار
بر جبین هر که باشد سکه اخلاص او
از لحد بیرون خرامد چون زر کامل عیار
می شود همسایه دیوار بر دیوار خلد
در جوار روضه او هر که را باشد مزار
هر که شمع نیم سوزی بُرد با خود زین حریم
ایمن از تاریکی قبرست تا روز شمار
می گذارد هر که در پایین پای او نماز
می دهد بالای سر فردوس جایش را قرار
می گشاید چشم زیر خاک بر روی بهشت
هر که از خاک دَرَش با خود بَرَد یک سرمه وار
بر جبین هر که بنشیند غبارِ درگهش
داخل جنت شود از گرد ره بی انتظار
هر که را چون مهر در پا خار راهش بشکند
سوزن عیسی برون آرد ز پایش نوک خار
آن که باشد یک طوافِ مرقدش هفتاد حج
فکر
«صائب» چون تواند کرد فضلش را شمار؟




طبقه بندی: قصیده، صائب تبریزی،
برچسب ها: شعر، صائب تبریزی، امام رضا،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 12:58 ق.ظ ] [ سید محمد حسین شرافت مولا ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


بخش نظرات وبلاگ , اشکال دارد


تماس با من :

ashaarreside6@gmail.com

///

از نشابور بر موجی از " لا " گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند


شاعر آیینی استاد قیصر امین پور


اللّهم یا نور صلّ علی سیّدنا و مولانا
الإمام علی ابن موسی الرضا و
علی آله الطاهرین و اصحابه العظام و
عجّل فرجهم انٌه غریب الغربا و انٌه
شمس الشموس و انٌه ثامن الحجج
و هو عالمُ آل محمد(ص)


سید محمد حسین شرافت مولا
لینک دوستان
موضوعات وب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

 پایگاه تخصصی مدح و مرثیه

دریافت کد آمارگیر سایت

logo-samandehi
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic